bamdad24 | وب سایت بامداد24

کد خبر: ۱۴۴۲۷
تاریخ انتشار: ۵۰ : ۱۶ - ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۹
نقد شخصیت‌های رمان ایستگاه یازده از امیلی سن جان مندل؛
مریم رئیس‌دانا: امیلی سن جان مندل، نویسنده امریکایی در سال ۲۰۱۴ رمان علمی تخیلی ایستگاه یازده را منتشر کرد. در این رمان، ویروس آنفلوانزایی که از گرجستان وارد امریکای شمالی می‌شود به‌سرعت شیوع پیدا می‌کند و به‌تدریج نه‌فقط مردمان امریکای شمالی؛ بلکه تمام زمین را آلوده می‌کند. سرعت و میزان این آلودگی چنان است که نشانی از تمدن نوین بشری باقی ‌نمی‌ماند. فضایی آخرالزمانی به وجود می‌آید و فقط یک درصد مردم زنده می‌مانند.

مریم رئیس‌دانامندل، کرونا را پیش‌بینی کرده بود؟

امیلی سن جان مندل، نویسنده امریکایی در سال ۲۰۱۴ رمان علمی تخیلی ایستگاه یازده را منتشر کرد. در این رمان، ویروس آنفلوانزایی که از گرجستان وارد امریکای شمالی می‌شود به‌سرعت شیوع پیدا می‌کند و به‌تدریج نه‌فقط مردمان امریکای شمالی؛ بلکه تمام زمین را آلوده می‌کند. سرعت و میزان این آلودگی چنان است که نشانی از تمدن نوین بشری باقی ‌نمی‌ماند. فضایی آخرالزمانی به وجود می‌آید و فقط یک درصد مردم زنده می‌مانند.

حال این مردم به‌جامانده در جهان جدید چه خواهند کرد و چگونه ادبیات، هنر می‌تواند به آنها کمک کند، موضوع محوری این رمان است. وقایع رمان را می‌توان در دو بخش پیش از فروپاشی و بعدازآن دنبال کرد.

این اثر اولین اثری از مندل است که به فارسی ترجمه‌شده است و این نویسنده در ایران شناخته‌شده نیست.

این نویسنده متولد 1979 کانادا است و در حال حاضر در نیویورک زندگی می‌کند. وی قبل از ایستگاه یازده سه کتاب دیگر نوشته بود. این کتاب‌ها بیشتر در ژانر جنایی محسوب می‌شوند. مندل در سال ۲۰۱۵ برای نگارش کتاب «ایستگاه یازده» برنده جایزه آرتور سی. کلارک شد. انتشارات نیماژ اين كتاب را با ترجمه پگاه صمدزاده در ایران منتشر کرده است.

البته باید گفت که مندل این کتاب را آخرالزمانی و علمی تخیلی نمی‌داند؛ چراکه همه حوادث از یک بیماری ساده و ملموس ساخته می‌شود. برای همین خودش با آن گزاره‌ها مخالف است. حتی سیر افول تکنولوژی را توضیح می‌دهد. توضیح واقع‌گرایانه‌ای از نابودی تمام فنّاوری‌ها ارائه می‌دهد، هرچند جایزه‌ای که این رمان گرفته یعنی همان جایزه آرتور سی کلارک جایزه علمی تخیلی است.

باید به این نکته هم اشاره کرد که سیر نابودی و تغییر از جهان مدرن به جهان فروپاشیده در این رمان بسیار ملموس و طبیعی رخ می‌دهد و برخلاف آثار آخرالزمانی که معمولاً پدیده‌هایی مثل حمله از کرات دیگر یا جنگ‌های بزرگ جهان را به نابودی می‌کشانند، در ایستگاه یازده یک بیماری ساده چنین مساله ای را به وجود می‌آورد.

یکی از نکته‌های موردتوجه رمان ساخت موزه در جهان بعد فروپاشی است؛ اما این بار به‌جای اینکه موزه از اشیاء باستانی از اعماق تاریخ گذشته مملو باشد، در آن ردیف فنّاوری‌های جهان مدرن پیش از فروپاشی به نمایش گذاشته می‌شود.

شکل‌گیری موزه به خاطر رابرت است، ولی این وظیفه را جدی می‌گیرد و این بار به‌قصد حفظ اشیایی وامانده از عصر تمدن که دیگر نمی‌توانند کاربردی داشته باشند و فقط مدرکی هستند از جهان ازدست‌رفته موزه را راه‌اندازی می‌کند. کلارک تصمیم می‌گیرد به نسل جدید نشان دهد که انسان چه تلاش‌هایی کرد تا به تمدن دست یابد. تصمیم عاقلانه او برای ایجاد موزه تمدن به‌اندازه وجود موزه آثار باستانی ارزشمند است. نسل بعد از فروپاشی به همان اندازه نسبت به مدرنیته ناآگاه است که ما نسبت به دوره گذشته بشر. کلارک به‌عنوان موزه‌دار، به‌عنوان نگهبان تمدن مدرن و به‌عنوان معلمی برای نسل پس از فروپاشی، روش انسان‌ عصر خود را برای دستیابی به تمدن آموزش می‌دهد. به‌عبارت‌دیگر، کلارک تصمیم می‌گیرد به این‌ نسل امید دهد تا با ادامه‌ی این مسیر بتوان به بازیابی و بازسازی تمدن نائل شد. درمجموع، کلارک در زندگی خوشبخت است. فکر می‌کند خوش‌شانس است که زنده مانده، خوش‌شانس است که تمدن مدرن را دیده و باز خوش‌شانس است که امکان دیدن بازسازی دنیای جدید را دارد. «او پنجاه‌ویک سال در این جهان دیدنی زندگی کرده. گاهی که در سالن شماره دو فرودگاه شهر سروین دراز کشیده با خود می‌اندیشد «من آنجا بودم» و این فکر با نوعی حس آمیخته با غم و نشاط توامان در اعماق وجودش رخنه می‌کند» (مندل: ۲۳۲).

مقاله پیش رو تحلیل شخصیت‌های مهم این کتاب است که سال ۲۰۱۶ برای یک کار آکادمیک دانشجویی نوشته شد و پس از آن به فارسی برگردانده شده است. دلیل انتشار این مقاله نیز چیزی نیست جز هم‌زمانی شیوع ویروس کرونا در دنیا و شباهت‌ها از جهان واقعی تا جهان داستانی.

1. آرتور لیندر

آرتور لیندر، یکی از شخصیت‌های اصلی رمان ایستگاه یازده است که بسیاری از شخصیت‌های دیگر رمان با او در ارتباطی محوری قرار دارند. رمان با مرگ او آغاز می‌شود و آخرین فصل کتاب نیز با نام و خاطره او به پایان می‌رسد. آرتور، یکی از ستاره‌های هالیوود است که هنگام ایفای نقش شاه لیر روی سن تئاتر Elgin تورنتو به دلیل سکته قلبی جان خود را از دست می‌دهد.

از سوی دیگر، ماجرای رمان با رویدادی آخرالزمانی نیز تلاقی دارد. جهان با شیوع آنفولانزای گرجی رو به تباهی و نابودی است و تقریباً همه چیز رو به پایان است. این رویداد شوم، یعنی پایان جهان هم زمانی دارد با مرگ آرتور روس سن تئاتر در تورنتو.

آرتور زاده‌ی جزیره کوچکی به نام Delano در بریتیش کلمبیا است و هنگامی‌که در تورنتو دانشجو و در حال تحصیل است بازی سرنوشت او را به هالیوود می‌کشاند و آن جا مبدل به ستاره‌ای موفق می‌شود؛ اما درنهایت سرنوشت غم‌انگیزی در انتظار اوست. گویی قبول بازی در نقش شاه لیر دست‌مایه‌ای است برای بازگشتش به وطن و رویارویی‌اش با مرگ و نهایتاً همان جا مردن.

آرتور سه بار ازدواج می‌کند. اولین ازدواجش با میراندا است که هم‌جزیره ای او محسوب می‌شود. آرتور در آخرین روزهای زندگی حس گناه و پشیمانی عمیقی نسبت به گذشته خود، ازدواج‌ها، طلاق‌ها و دور بودن از تنها فرزندش دارد. یکی از شدیدترین پشیمانی‌هایش مربوط به میراندا می‌شود. «نسبت به او عذاب وجدان داشت. هیچ وقت چیزی ازش نخواسته بود» (مندل ۳۱۸). هرچند میراندا دیگر نه همسر اوست و نه مادر پسرش؛ اما در این روزهای سخت افسردگی و پشیمانی باید و حتمن میراندا را ببیند. «اما چرا من؟ ما از آخرین جلسه دیدارمان روز طلاقمان دیگر با هم صحبت نکرده‌ایم» (مندل ۲۰۷).

ظاهراً سرنوشت آرتور غیرقابل تغییر است چراکه مدام در حال تکرار است. مثلاً وقتی پس از سال‌ها به کشورش بازمی‌گردد همان جا می‌میرد. یا وقتی در جزیره زندگی می‌کرد همیشه شکایت از این می‌کرد که همه یکدیگر را می‌شناسند، یا ناراضی بود که نمی‌شود در جزیره زندگی خصوصی داشت، ولی خواسته یا ناخواسته تقدیر او را به هالیوود می‌کشاند، جایی که نمی‌شود با مزاحمت پاپاراتزی ها (خبرنگاران و عکاسان) زندگی خصوصی و آرامی داشت. او جزیره کوچک خود، میهن خود را ترک می‌کند، زیرا خیلی کوچک است و همه همدیگر را می‌شناسند. به کلارک می‌گوید: «همه مرا می‌شناختند، نه برای اینکه من آدم خاص یا کاره‌ای بودم، نه، فقط به این دلیل که همه از همدیگر خبر داشتند... من یک جور حریم خصوصی می‌خواستم. از وقتی یادم میاد دلم می‌خواسته از اینجا بزنم بیرون، بعدش رفتم تورنتو و هیچ کس مرا نمی‌شناخت. تورنتو حس آزادی داشتم» (مندل ۲۲۳).

نقش آرتور در نمایش شاه لیر بسیار نمادین است. شاه لیر یکی از آثار مهم شکسپیر سه دختر دارد، که یکی از آن‌ها عشقی ناب به پدر پادشاهش دارد، اما دریغ که شاه لیر این واقعیت را وقتی می‌فهمد که دیگر خیلی دیر شده است. کردلیا، جوان‌ترین دختر شاه لیر، با آن عشق خالص و پاک به پدر، تمایلی به زندگی درباری و تجملات ندارد.

آرتور، بازیگر مشهور هالیوود نیز سه باز ازدواج می‌کند و سه زن به شکل جدی در زندگی‌اش حضور دارند. میراندا، همسر اول آرتور نیز مانند کردلیا تمایلی به تجملات و زندگی اشرافی هالیوود ندارد. آرتور در آخرین روزها و لحظه‌های زندگی‌اش، حتا در لحظه مرگ به میراندا فکر می‌کند، همان طور که شاه لیر هنگام مرگ نام کردلیا را بر زبان داشت. شاه لیر و کردلیا در پایان تراژدی شکسپیر می‌میرند همان طور که آرتور و میراندا در رمان ایستگاه یازده می‌میرند. شاه لیر با حماقت‌هایش موجب مرگ خود، دخترانش، و برافروختن جنگ و ویرانی در سراسر کشور می‌شود. آرتور نیز با حماقت‌هایش، موجب سکته و مرگ خود، و نیز به شکل استعاری موجب پایان و مرگ جهان می‌شود.

۲- جیوان چائودری

همان طور که گفته شد داستان با مرگ آرتور آغاز می‌شود و این درست لحظه‌ای است که جیوان وارد ماجرا می‌شود. مرگ آرتور جیوان را ناراحت و پریشان می‌کند و این احساس برای جیوان خیلی عجیب است، اما به مرور چرایی آن را درمی‌یابد. جیوان در طول سالیان متمادی میان شغل‌های مختلفی سرگردان بوده و مدام از این شاخه به آن شاخه پریده، تا این که اخیراً دوره کمک‌های اولیه را به پایان رسانده است. درست لحظه‌ای که آرتور روی سن نمایش از هوش می‌رود؛ او برای کمک به سویش به شتاب می‌دود. «از ردیف اول نزدیک گروه ارکستر مردی از روی صندلی‌ها به سمت آرتور می‌دود. او دوره تخصصی کمک‌های اولیه را گذرانده است» (مندل ۳).

پس از این اتفاق، جیوان دیگر مطمئن است که می‌خواهد در زندگی‌اش چه‌کاره باشد. «زمانی طولانی‌ به دنبال کار مورد علاقه‌اش بوده است. در طی دوازده سال گذشته، به‌عنوان متصدی بار، پاپاراتزی، روزنامه‌نگار سینما و دوباره به‌عنوان یک پاپاراتزی و سپس دوباره به‌عنوان یک متصدی بار مشغول به کار شده است.» (مندل ۱۶). نه فقط امروز که سال‌ها پیش هم جیوان در یک موقعیت خاص به آرتور کمک کرده بود، ماجرا مربوط به زمانی است ‌که جیوان، به‌عنوان روزنامه‌نگار سینما، قرار مصاحبه‌ای با آرتور دارد. آرتور به جیوان پیشنهاد می‌کند داستان منحصر به فردی به او خواهد گفت به‌شرطی که تا بیست‌وچهار ساعت بعد منتشرش نکند. آرتور تصمیم گرفته الیزابت و پسر کوچکشان را به خاطر معشوق جدیدش لیدیا مارکس (بازیگر مقابل) ترک کند. آرتور به جیوان می‌گوید: «ماه آینده با لیدیا همخانه می‌شوم و الیزابت هنوز این را نمی‌داند. هفته پیش وقتی فیلم‌برداری تمام شد با یک پرواز به اینجا آمدم فقط برای این‌که قضیه را بهش بگویم اما ازم برنیامد.» (مندل ۱۷۲- ۱۷۳).

آرتور از جیوان می‌خواهد که یک داستان رمانتیک در روزنامه‌اش بنویسد، چراکه خودش نمی‌تواند واقعیت را به الیزابت بگوید. تبانی شرم‌آوری است، با این حال، جیوان تصمیم می‌گیرد به آرتور کمک ‌کند.

شخصیت جیوان پیش و پس از فروپاشی جهان متفاوت است. پیش از فروپاشی، کارش به‌عنوان یک پاپارتزی، اذیت و آزار و سلب آرامش و آسایش بازیگران معروف و خانواده‌های آن‌هاست، ولی در دنیای پس از فروپاشی، شغلش به‌عنوان یک بهیار نجات بخش است. پیش از فروپاشی، رابطه خوبی با دوست‌دخترش لورا ندارد، همان شب مرگ آرتور، لورا تئاتر Elgin را بدون آنکه چیزی به جیوان بگوید ترک می‌کند. چند ساعت بعد، آن‌ها حتی بلد نیستند پشت تلفن با هم دوستانه و منطقی صحبت کنند و مدام توی حرف هم می‌پرند. سال‌ها بعد، پس از فروپاشی، درمی یابیم جیوان خیلی تغییرکرده، خانواده خوبی درست کرده و عاشق همسرش است. گویا همه‌چیز به گونه‌ای مطلوب برایش عوض شده، گرچه جهان دیگر نه همچون گذشته متمدن است و نه زندگی آن چنان راحت.

تغییر شخصیت و شغل جیوان ممکن است معنای ویژه‌ای داشته باشد: انسان‌ها بسته به شرایط، شخصیت متفاوتی از خود نشان می‌دهند و این که تمدن الزاماً و همیشه شاید برای جامعه مفید نباشد. به عنوان مثال پاپاراتزی، به‌عنوان یکی از مشاغل مرتبط با زندگی مدرن، اغلب برای افراد معروف مایه دردسر است. پاپاراتزی به عنوان مثال با قدرت شایعه می‌تواند امنیت، حریم خصوصی و شادی افراد معروف را به خطر بیندازد، و روحیه و شخصیت آن‌ها را تخریب ‌کند.

مندل، کرونا را پیش‌بینی کرده بود؟

۳. کریستن ریموند

در رمان دو کریستن وجود دارد. کریستن اول دختربچه‌ای است هشت‌ساله که خیلی خوب و با ادب تربیت‌شده. کودکی هنرپیشه با نقش کوچکی، به‌عنوان یکی از سه دختر جوان پادشاه، در نمایش شاه لیر و با آرتور همبازی است. او همچنین شاهد مرگ آرتور روی سن نمایش هنگام ایفای نقش است. در روند داستان خواننده می‌فهمد که پدر و مادر کریستن نیز همچون میلیون‌ها نفر در سراسر جهان همان ابتدای شیوع ویروس آنفولانزای گرجی می‌میرند. او و برادرش ولی از آنفولانزا جان سالم به درمی برند، گرچه چند سال بعد برادر هم به دلیل یک عفونت ساده در بدنش می‌میرد زیرا دیگر آنتی بیوتیکی وجود ندارد تا مردم را درمان کند. کریستن دو یادگاری از آرتور دارد. یکی نسخه‌ای از کتاب طنز دکتر یازده که آرتور این کتاب را درست شب مرگش به او می‌دهد، یکی هم یک وزنه‌ی کاغذ که درواقع به آرتورتعلق دارد اما آن را به تانیا بخشیده بود. تانیا هم همان شب، آن را به کریستن می‌دهد. در تمام سال‌های پس از فروپاشی، دخترک آن‌ها را در کوله‌پشتی خود نگه می‌دارد.

و اما کریستن دوم زنی است بالغ در جهان پس از فروپاشی. دو چاقوی خال‌کوبی شده روی مچ دست راستش دارد و همیشه برای محافظت از جانش مجهز به سلاح است. پس از مرگ برادرش، به گروه Travelling Symphony ملحق می‌شود، یک گروه تئاتر که از شهری به شهر دیگر سفر می‌کند، موسیقی می‌نوازد و نمایشنامه‌های شکسپیر را اجرا می‌کند. کریستن خیلی عوض شده، اما حرفه‌اش را عوض نکرده است. حضورش در رمان نقش کلیدی دارد، نه‌ فقط به این دلیل که شاهد مرگ آرتور بوده، بلکه چون شغلش را به‌عنوان یک هنرمند ادامه می‌دهد. پیام لایه‌های زیرین رمان این است که هنر بهترین امکان برای داشتن زندگی راستین است و ‌فقط زنده ماندن و گذر عمر کردن کافی نیست. با تدقیق به شعار گروه Travelling Symphony، این پیام را عمیقاً در بافت رمان درک می‌کنیم. هر سه دسته از کاروان سمفونی، هم در جلو و هم در انتهای کاروان بر پرچم سفید رنگ خود شعار Travelling Symphony را حمل می‌کنند، اما کاروان رهبر جمله دیگری نیز دارد «فقط زنده ماندن کافی نیست.» (مندل ۵۸).

نقش نمادین کریستن، به‌عنوان یک هنرمند و پیام‌آور صلح در آخرین فصل رمان، زمانی که با کلارک پیر در فرودگاه شهر سِوِرن ملاقات می‌کند، به اوج می‌رسد. کلارک یکشی غیرعادی را با تلسکوپ در افق به او نشان می‌دهد، پدیده‌ای باورنکردنی در جهان پس از فروپاشی، برق. «در دوردست‌ها ... آنجا، در کناره یک تپه به فاصله چند مایل؛ یک شهر یا یک روستا که خیابان‌هایش با برق روشن‌شده‌اند به‌وضوح دیده می‌شوند» (مندل ۳۱۱).

کلارک از میان تمام افرادی که در فرودگاه خانه کرده‌اند، از میان تمام آدم‌های دور و برش کریستن را برای تماشای روشنایی‌های شهری در دوردست انتخاب می‌کند تا این هنرمند مسافر بعدها این خبر خوب امیدبخش را به مردمان دیگر در شهرهای دیگر برساند چراکه او مدام در سفر است. یک هنرمند، سفیر صلح و روشنایی می‌شود، ثبت نقش یگانه‌ای بر جریده زمان و رمان. در واقع، شاید بشود گفت پیامبر واقعی در دنیای رمان اوست و نه تایلر که ادعای پیغمبری می‌کند. کریستن همچون پیامبران عهد عتیق برای ترویج هنرش، پیامش، رسالتش و رسیدن به جاودانگی شهر به شهر سفر می‌کند. زنی پیامبروار که انتخاب کرده نقشی امیدبخش برای بازسازی جهان و رسیدن دوباره‌ی بشر به تمدن داشته باشد.

۴. الیزابت کولتون (همسر دوم آرتور)

الیزابت هم‌بازی نقش اول آرتور است، زنی که آرتور نخستین همسرش میراندا را به عشق او ترک می‌کند. سال‌ها پیش وقتی سومین سالگرد ازدواج آرتور و میرانداست، تمام شب آرتور نگاهش به الیزابت است تا میراندا. الیزابت و آرتور، آگاهانه یا ناآگاهانه، احساسات میراندا را جریحه دار می‌کنند. آن شب، الیزابت به میراندا می‌گوید «‌هیچ کس اصلاً فکر نمی‌کند که خودش آدم بدی باشد، حتا اگر واقعاً بد باشد!» (مندل ۱۰۶). این حرف، طرز فکر و نگرش الیزابت به زندگی را نشان می‌دهد.

چند سال پس از فروپاشی تمدن بشر به دلیل ویروس گرجی، خواننده درمی یابد چه گونه تایلر پسر الیزابت متأثر از تربیت و طرز فکر مادر باعث اذیت و آزار مردم بازمانده می‌شود. الیزابت، شخصیتی است عجیب‌وغریب با ایده‌های خرافاتی. حرف‌هایش در شب سالگرد ازدواج آرتور و میراندا، در وصف و تحسین شهر تاریخی پراگ، و بعد عشقش به زندگی در مکانی با سرگذشت‌های تاریخی نشانه‌ای است از انتخاب او برای رفتن به اسراییل پس از جدایی‌ از آرتور. او با پسر کوچکش تایلر به سرزمین موعود رفته است. آرتور با ناراحتی می‌پرسد: «آخه چرا سرزمین موعود؟ این یکی کارش را واقعاً نمی‌فهمم.» (مندل ۱۱۱).

به‌تدریج معلوم می‌شود چرا اسراییل را انتخاب کرده، چون بین شهرهای تاریخی جهان آن جا مرکز پیامبران و بزرگان است. پس از فروپاشی، الیزابت به این اعتقاد می‌رسد شیوع بیماری جهان‌گستر آنفولانزای گرجی درواقع راهی است برای تطهیر زمین از گناه، و بالطبع همان‌گونه که هر مادری بر فرزندش تأثیر می‌گذارد، او هم این نوع اعتقاد را در تایلر ریشه دار می‌کند. پس از مرگ الیزابت است که تایلر ادعای پیامبری می‌کند.

۵. تایلر کلتون

تایلر هم سن و سال کریستن است، و درست مانند او نسخه‌ای از کتاب طنز دکتر یازده را دارد و در تمام سال‌های پس از فروپاشی هر جا که می‌رود آن را با خود حمل می‌کند. نام سگش مانند سگ کتاب طنز دکتر یازده لولی نام دارد. همان طور که گفته شد تا قبل از فروپاشی با مادرش در اورشلیم زندگی می‌کند و از پدرش دور است. در دوره فروپاشی، وقتی دنیا کن فیکون می‌شود به همراه مادر مجبور می‌شود در فرودگاه سروین سیتی سکنا بگیرد زیرا هواپیما در این فرودگاه توقف می‌کند و پس از آن تمام خطوط حمل و نقل هوایی و زمینی از کار می افتند. تایلر به مرور زمان متأثر از مادر به یک مذهبی افراطی مبدل می‌شود و مانند مادر به این اعتقاد می‌رسد که آنفولانزای گرجی تطهیر الهی است. تایلر پیامبر در رمان می‌گوید «آنفولانزایی که بیست سال پیش روی داد، درواقع نوعی پاک‌سازی در حد اعلا بود از آن چه که موجب رنج و بدبختی ما شده بود، آنفولانزا مانند سیلی همه چیز را پاک کرد.» (مندل ۶۰). به نظر او، دلیل خاصی وجود دارد که فقط برخی افراد از این بیماری جان سالم به در برده و باقی مانده‌اند. چند سال پیش از ادعای پیامبری‌اش وقتی مادرش زنده بود، فرقه‌ای وارد فرودگاه می‌شود، او و مادرش تصمیم می‌گیرند به آن‌ها ملحق شوند و فرودگاه را ترک کنند. سال‌ها بعد، تایلر رهبر این فرقه می‌شود و خود را پیامبر می‌خواند. او گروهی از افراد متعصب مذهبی را که به سلاح‌های جنگی مجهز هستند، دور خود جمع می‌کند. حالا قدرت و اسلحه هم دارد، رفتارش با زنان مانند پدرش است: ازدواج‌های متعدد. تنها تفاوتی که با پدر دارد این است که او دختران جوان را به‌زور وادار به ازدواج با خود می‌کند.

حضور این شخص پلید در قالب پیامبر با اعتقادات افراط ‌گرایانه مذهبی، به گونه‌ای تداعی گروه داعش است با وحشتی که در سراسر جهان ایجاد کرده‌اند. او و افکار بنیادگرایانه‌اش همانند بمب اتم خطرناک است. زامبی‌های جدید با هدف تخریب.

۷. میراندا (همسر اول آرتور)

میراندا نیز یکی از شخصیت‌های اصلی رمان است. در جوانی دوست‌پسر سوءاستفاده گرش، پابلو، کار کردن و پرداخت قبض‌های خانه را به میراندا تحمیل می‌کرد. میراندا نویسنده و کارتونیست هنرمندی است و در حال تهیه کتابی طنز. پابلو مدام او را به تمسخر می‌گیرد. یک هفته یا کمی قبل‌تر از ج